كروسينسكى ( مترجم : مهراب اميرى )

252

ده سفرنامه ( فارسى )

متشخص است هدايت كردم و تقاضا نمودم كه بنشيند براى مدت كوتاهى در مقابلش ايستادم تا اينكه اشاره كرد بنشينم ولى بلافاصله با يك هيجان خاصى بلند شد و مرا در بغل فشرد و با صداى بلند گريه نمود ، وقتى كه با هم صحبت مىكرديم گفت شاه كار بسيار خوبى كرده كه به من اجازه داد تا دوست قديمى پدرم را ببينم ، قبلا شنيده بودم كه وارد تهران شديد ولى ترسيدم كه تقاضاى ملاقات با شما را از شاه بنمايم تا اينكه ميرزا بزرگ كه به جاى پدر من است گفت صبر كنيد ترتيب ملاقات شما را مىدهم ، شب گذشته موقعى كه شما از نزد شاه مرخص شديد مرا احضار كرد و اجازه داد تا با شما ملاقات نمايم شما مىتوانيد حدس بزنيد كه از اين بابت چقدر خوشحال شدم و آنگاه با هم نشستيم و راجع به شيراز و ايام گذشته گفتگو نموديم در حين گفتگو به او گفتم اگر چيزى راجع به مذاكرات قبلىمان در باغ وكيل به خاطر دارد برايم بازگو نمايد در ميان بهت و حيرت من گفت : براى روز عيد يك قلمتراش و يك جفت مقراض از شما خواستم . او در دنباله كلامش گفت كه شاه فوق العاده به او مهربان است و هميشه مقدارى از شرابهاى مخصوص خود را براى او مىفرستد . من به او گفتم آقاى من آيا در دنيا كارى از من ساخته است كه برايت انجام دهم جواب داد نه ! و بعد تمام مذاكراتى كه بين من و پدرش در خشت انجام گرفت برايم تعريف نمود و هنگامى كه مىخواست برود گفت شكر خدا را مىكنم كه زنده ماندم و دو چيز را به چشم ديدم ، يكى كور شدن حاجى ابراهيم آن مرد فرومايه و ديگرى ملاقات با يكى از بهترين و شريف‌ترين دوستان پدرم : اميدوارم كه بار ديگر باز هم شما را ببينم ، ولى اگر در آينده اين ملاقاتها هم با اجازه شاه صورت پذيرد از روى حزم و مآل‌انديشى به صلاح من و شما نيست . او دوباره مرا در بغل گرفت و من هم تا